تبليغاتX
عاشق

خواستم تا بار دیگر

چیزی بنویسم

اما نه قلم نوشت

و نه کاغذ نوشته هایم را روی

خود حک کرد چرا که هردو

دانستند که باید دوباره

شرح و حال غم مرا بنویسند

قلم در دستانم شکست

وچشمانم بارش اشکهایش

که پرازدرد درون بود

ارمغان تازه ای به گونه هایم

بخشید

اما در خیال خود همیشه

این رؤیا را می پروراندم

دوستت دارم..........!

-------------------------------------------------------

 بچه که بودیم نقاشیامون مثل خودمون ساده بود

خیلیا اعصابم روبه جای نقاشی خط خطی کردن.

حالا خیلی وقته که یه قلب کشیدم توش اسم خودم رو

نوشتم ولی جای خالی کناراسمم مونده.

بنظرت اسم کیو توش بنویسم که دیگه خط خطیش نکنه؟

+ نوشته شده توسط نو ید در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 9:4 |

این شعررو از وبلاگه سحرخانوم گرفتم.

(با اجازه ی سحر عزیز)

      هرکی اومد دوسه روزی ازدلم بازیچه ای ساخت

       دلم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت

      گله وگلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه

      عاشقا تنها میمونن تنهایی مرام عشقه

       چی بگم که خیلی تنهام میدونی یاری ندارم

      چی بگم که غیرغصه دیگه دلداری ندارم

       هیچ کسی پا نمیزاره به سراچه ی خیالم

      هیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم

+ نوشته شده توسط نو ید در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 2:7 |

ما در همه زندگی می کنیم

و همه در ما زنده اند

درقلب هر انسانی شاعری است

ودرقلب هر انسانی،گنهکاری

قلب تو شاعری است

وقلب من گنهکاری که شعر نمی فهمد.......

+ نوشته شده توسط نو ید در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:1 |