تبليغاتX
عاشق
به نام خدایی که عشق را، مهر را، وفا را و مادر را آفرید
تقدیم به مادرم و همه ی مادران ایران زمین در تمام دنیا.

+ نوشته شده توسط نو ید در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 14:54 |

دیشب دوباره یه سری به خیالاتم زده بودم هوا خوب بود و آسمون صاف وبدون ابر بود میدونید چیکار کردم ........ رفتم تمام آرزو هامو که توی یه بغچه پیچیده بودم آوردم و یکی یکی اونها رو بردم توی دل سیاه شب مثل ستاره ها آویزون کردم و آخرش هم که می خواستم اونا رو بشمارم انگشت کم آوردم بعد از اینکه کلی با ذوق و شوق به ارزو هام توی دل سیاه شب نگاه میکردم دیدم خیلی از اونها رو بیخودی بردم و تو دل آسمون آویزون کردم چون رسیدن به خیلی از اونا در حد و توان من نیست پس رفتم و یه سبد حصیری برداشتم و تمام آروزهایی رو که فکر میکردم در حد من نیست رو از آسمون شب پس گرفتم .آخرش هم نتیجه گرفتم که هر کسی باید اول استعدادها و توانایی های خودشو ببینه بعد آرزو کنه اینطوری اگه فقط یه آرزو هم بکنه مطمئنا براورده میشه.


 

 

+ نوشته شده توسط نو ید در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 3:10 |

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.

--------------------------------------------------------------------------------------------

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

--------------------------------------------------------------------------------------------

گفتگوي غنچه وگل از درون باغچه به گوش مي رسيد

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي لب ز خنده بستن است

گل به خنده گفت:
زندگي شكفتن است ، با زبان سبز راز گفتن است

شما چه فكر مي كني ؟ كدام يك راست گفته اند ؟

+ نوشته شده توسط نو ید در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 10:51 |
روزی که خداوند عالم آدم را آفرید روی پیشانی همه نوشت سرنوشت

نوبت که به من رسید قلم شکت و جوهر ریخت

خداوند با قلم شکسته و جوهر ریخته روی پیشانی من نوشت اسیر 

 سرنوشت.

-------------------------------------------------------------------------------

جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را

نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را

 

ای کاش زندگی مانند مساله ی  ریاضی بود که خوبی ها را جمع می کردیم و بدی ها را تفریق می کردیم عشق را به حد بی نهایت می رساندیم نفرت ها را به زیر رادیکال می رساندیم و نا امیدی ها را منفی می کردیم تا در زندگی خوشبخت باشیم.

 

+ نوشته شده توسط نو ید در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 13:54 |