تبليغاتX
عاشق - خدایا با من حرف بزن

کودک نجوا کرد:خدایا بامن حرف بزن

بزنمرغ دريايی آواز خواند، کودک نشنيد.

سپس کودک فرياد زد: خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد، اما کودک گوش نداد

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:‌خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای درخشيد ولی کودک توجه نکرد.

کودک فرياد زد: خدايابه من معجزه ای نشان بده
و يک زندگی متولد شد، اما کودک نفهميد.

کودک با نااميدی گريست...
خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايی.
بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک، پروانه را کنار زد و رفت
+ نوشته شده توسط نو ید در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 21:17 |