روزی که خداوند عالم آدم را آفرید روی پیشانی همه نوشت سرنوشت
نوبت که به من رسید قلم شکت و جوهر ریخت
خداوند با قلم شکسته و جوهر ریخته روی پیشانی من نوشت اسیر
سرنوشت.
-------------------------------------------------------------------------------
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
ای کاش زندگی مانند مساله ی ریاضی بود که خوبی ها را جمع می کردیم و بدی ها را تفریق می کردیم عشق را به حد بی نهایت می رساندیم نفرت ها را به زیر رادیکال می رساندیم و نا امیدی ها را منفی می کردیم تا در زندگی خوشبخت باشیم.
+ نوشته شده توسط نو ید در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت
13:54 |